مامان بانو

مدت هاست که کودکی در جانم نهان شده و هر لحظه با من است. تمام فکر و خیالم را به خود مشغول کرده و من را وادار به نوشتن حرف هایم کرده است.نمی دانم که این کودک در کدام بخش از زندگی ام متولد می شود اما ناگفته های بسیاری برایش دارم.این وبلاگ در واقع لالایی های یک مادر عاشق برای کودک متولد نشده اش را دربر می گیرد.

هشت ماهگی
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

عزیزم سهیل

این روزها خیلی شیرین و شیطون شده ای. دائم مشغول بازی هستی و از اطرافیان هم توقع بازی داری. بازی با خاله مرضیه و بابا را از همه بیشتر دوست داری.

وقتی مشغولی برای خودت دست می زنی.

اعتصاب غذا کرده ای و فقط در مهمانی خوراک های مجلسی و پر ادویه را دوست داری. به همین خاطر مجبور شده ام خوراکی های خوش مزه برات بپزم مثل سوپ گوشت و ... .

خوب می نشینی و بغل کردن را با حرکت دست هات و هدایت دست های ما به سمت پهلوهات درخواست می کنی. معنی بغل را خوب فهمیده ای و اصرار داری در بغل ما باشی و راه بروی و بازی کنی. ما هم همه متخصص بغلی کردن بچه ها هستیم نگران نباش.

اجزاء بدنت را کم کم داری می شناسی. اول که شست پایت را می مکی. بعد انگشتت رو تو سوراخ بینی ات می کنی یعنی چند تا انگشت تو دهان و بقیه هم تو بینی! با این کار خیلی ما را می خندانی. موهات رو هم می کشی.

دندان دومی هم درآمده و ما منتظر بقیه هستیم.

از نظر قد و وزن خوبی اما حدود 700-800 گرم زیر نمودار رشدت هستی البته دکترت گفته اشکالی نداره! مهم اینه که سالم و سلامت هستی!

هنوز نمی توانی چهار دست و پا بروی و فکر کنم راه رفتن را زودتر یاد بگیری.

در مجموع کارهایی که در ماه گذشته یاد گرفته بودی رو داری تکمیل می کنی به علاوه بای بای که جدیده برات.

هنوز چند روزی از بهبودیت نگذشته که دوباره سرما خوردی! شب ها اصلا اجازه نمی دهی تا روت را بکشم و بدخوابی می کنی. خیلی هم گرمایی هستی تا کمی هوا گرم می شه عرق می ریزی موندم تابستون با تو چیکار کنم!!!


کلمات کلیدی:
 
هفت ماهگی
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

عزیزم سهیل چند روز از پایان هفت ماهگی ات گذشته و من رو انقدر گرفتار کردی که هنوز نتوانستم چیزی بنویسم.

مهم ترین اتفاقی که در این مدت افتاده نیش زدن دندان یک راست پائینی است که خیلی گریه و نق نق کردی تا نیش زد الان هم دندان کناریش سفید شده و لثه آماده ترکیدن است.

بعد این که حالا می توانی بشینی. ما خیلی اصرار نداشتیم اما وقتی در کالسکه می گذاشتمت تا برویم بیرون خودت دو طرف کالسکه را می  گرفتی و می نشستی و کم کم توانستی تعادلت را حفظ کنی.

بعد این که اشیاء را می توانی از روی میز برداری. با روروئک راه می روی و به همه جا سر می زنی و خراب کاری می کنی.در روروئک سواری خیلی ماهر شدی؛ چپ و راست و عقب و جلو را کامل انجام می دهی. ما هم اتاق را امن کردیم برات. میز ها و رومیزی ها و کشوها ... را جمع و جور کردیم. ولی اسباب بازی هات را می چینم لبه میز یا مبل تا برداری چون می دانم این کار یک مرحله از رشدت است.

بعضی از کلمات را هم خوب متوجه می شوی. مثلا:

پاشو: وقتی دراز کشیدی و می گویم پاشو خودت را به یک طرف جمع می کنی تا بغلت کنم یا کمر و باسنت را بالا می دهی.

بیا: وقتی سوار روروئک هستی و می گویم بیا مثل قرقی پا می زنی و می آیی به طرفم و یا نشستی و می گویم بیا آماده بغل شدن میشوی امروز که انقدر عجله داشتی که خودت دست هام رو بردی روی پهلوهات تا بغلت کنم. البته مثل جوجه ها همیشه دنبالم می آیی و اگر جایم را عوض کنم بدون این که چیزی بگویی کم کم می آیی و کنارم بازی می کنی و این خیلی برام جالبه که انقدر غریزی این کار را می کنی. چند شب پیش نیمه های شب که خواب بودم دیدم دست راستم به یک جایی بند شده وقتی بیدار شدم دیدم دستم را بغل کردی و خوابیدی. الان هم از آن طرف اتاق آمدی زیر میز و بازی می کنی. وقتی هم که قاشق در دست من ببینی پرواز کنان می آیی به طرفم.

نی نی ، توتو، جوجو: وقتی این کلمات را می گویم به اسباب بازی هات یا چیزهای رنگی پشت ویترین مغازه ها نگاه می کنی و اوم اوم می کنی.

دست و هورا: معمولا وقتی کاری را انجام می دهی می گویم و تو هم غش غش می خندی.

دست دستی ( دس دسی ): دست راستت را بالا و پائین می بری و می خندی اخیرا هم دست های من رو می گیری تا دست بزنم.

سرسری: سرت را به چپ و راست تکان می دهی البته این کار را هنوز خوب انجام نمی دهی.

نه: هنوز در مرحله یادگیری هستی و برای جلوگیری از گاز گرفتن دارم بهت یاد می دهم چون دندان هات درآمده.

اطرافیان را هم کم و بیش می شناسی و وقتی بغلت می کنند گریه نمی کنی.

حرکت های دستت که بهتر شد حرکت دورانی از مچ را انجام دادی. انقدر این کار را سریع انجام می دهی انگار بهت نای نای کردن یاد دادیم. روزی هم که واکسن شش ماهگی ات را زدیم لحظه واکسن دست هات را تند تند و به حالت عصبی می چرخاندی و به پائین نگاه می کردی بعد هم یک جیغ بنفش کشیدی. البته با این که واکسن سه گانه زدی خیلی گریه نکردی مثل دو ماهگی ولی برای دندان هان انقدر اذیت کردی که من از خستگی و ناراحتی زار زار گریه می کردم. نادر هم کار داشت و دیر وقت به خانه می آمد و 6 صبح هم می رفت.

صداهای جدیدی هم می گویی. اول این که جیغ می زدی و بعد هم انگار داری صدات را صاف می کنی تند تند اوه اوه می کردی حالا هم که با حرف "ق" همه چی می گویی. از شادی و خنده تا گریه و اعتراض با ترکیبی از حرف "ق" است.

اعتراض کردن را هم خوب بلدی! تا چیزی را از دستت می گیرم می زنی زیر گریه!!!

از جارو برقی نمی ترسی و دنبال جارو می آیی و وقتی هوای خروجی به صورتت می خورد خوشت می آید.

زور زدن رو هم یاد گرفتی از وقتی غذاخور شدی! فقط وقتی خوابی و می خوای پی پی کنی جیغ و دادت هوا می ره واسه همین بیدارت می کنم تا آگاهانه کارت رو انجام بدی! لبخند


کلمات کلیدی:
 
آبگوشت خور
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

اولین بار که برایت آبگوشت پختم، البته به سفارش بزرگترها وقتی شکایت می کردم که اصلا فرنی و سوپ ... رو نمی خوری و اون ها می گفتند غذای خوش مزه بپز تا بچه از گلوش پائین بره! خیلی جالب بود برام.

همیشه موقع غذا خوردن پیش بند و دور دهانت کثیف می شد از بس که بدخوری می کردی گاهی هم دست هات رو می بردی تو دهانت و همراه با غذا مک می زدی بعد هم چشمات رو می مالیدی. خلاصه که مکافاتی داشتم موقع غذا دادن به تو!

روزی که یک تکه ماهیچه برات پختم کمی نان هم توش تیلیت کردم. بهت پیش بند بستم و نشاندمت توی روروئک و شروع کردم به غذا دادن.
انقدر خوب خوردی که حتی دور دهانت هم آثاری از غذا باقی نماند که هیچ !!! کمی از
غذا از پشت قاشق چکید روی پیش بند و بعد هم افتاد جلوی روروئک! نمی دانی چطور پیش بند را کرده بودی دردهانت و وقتی چشمت افتاد به تکه نان روی روروئک خم شدی روی غذا و با زبان لیسش زدی و خوردی!

من هم با دهان باز هاج و واج مانده بودم! این شد که به رژیم غذایی جناب عالی گوشت هم اضافه شد!

الان هم معلوم نیست از کجا کاغذ پیدا کردی و مشغول جویدن کاغذ هستی!

شیر مادر هم نمی خوری! فقط غذای خوش مزه می خوری! ماست خیلی دوست داری! عاشق بستنی هم هستی! تا حالا دوبار برای بستنی جیغ زدی و همه چیز را به هم ریختی، بعد هم بـُغ کردی و قهر کردی!

اینم زندگی ما!!!


کلمات کلیدی:
 
الو بابا
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

سهیل عزیزم

عصر که بابا از سر کار به خانه برمی گردد می برمت جلوی در و می گویم " بابا بابا ". اوائل منظورم را متوجه نمی شدی ولی الان تا می گویم " بابا بابا " به در نگاه می کنی و تا چشمت به نادر می افتد می خندی و دست و پا می زنی.

تلفن را هم خیلی دوست داری. وقتی تلفن را جلوت می گیرم می گویم " الو بابا الو بابا " و تو هم می خندی. پیغام های ضبط شده را هم خیلی دوست داری.

چند روز پیش که لباس شویی روشن بود و می چرخید رفته بودی جلو و به چرخش لباس ها به دقت نگاه می کردی و حسابی سرت گرم شده بود و من هم به کارهام رسیدم. ( چرخش چرخ ماشین ها و چراغ شان خیلی توجه ات را جلب می کند. چرخ اسباب بازی های خودت را خیلی جالب می چرخانی. انگشت هات رو زیر چرخ می بری و باز و بسته می کنی!!! )

عصر که نادر آمد شروع کردی به او او کردن، یک نگاه به لباس شویی می کردی و یک نگاه به بابا و تند تند هم او او می کردی! ماهم مرده بودیم از خنده که این فسقلی با همین زبان گنگلاسی چی می گه!!!

الان هم که خوابیدی عزیزم.


کلمات کلیدی:
 
اولین حرکت
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

31فروردین سال 90 ساعت حدود 4:30 – 5 بعدازظهر بود. رفته بودم دوش بگیرم. وقتی تمام شد خسته و نفس زنان حوله را تنم کردم و آمدم روی مبل کنار نادر نشستم. در کمال ناباوری احساس کردم چیزی در شکمم حرکت می کند! به شکمم خیره شده بودم و حواسم را حسابی جمع کرده بودم! یک نی نی کوچولو که فکر کنم اندازه یک گنجشک کوچولو بود از این طرف شکمم رفت آن طرف، کمی خستگی گرفت و دوباره برگشت. 10 دقیقه ای طول کشید تا 10 سانتیمتر را جابه جا بشود! نادر دستش را روی شکمم گذاشت اما چیزی متوجه نشد.
حدود 4 ماه و 10 روز باردار بودم و به خاطر این که شکمم چربی نداشت خیلی زود حرکات نی نی کوچولوم رو متوجه شدم.

سهیل عزیزم؛

این اولین حرکت بود! بعدها حرکت های بیشتر و سریع تری هم داشتی ولی کمتر درد داشتم. پسر خوبی بودی عزیزم.

حالا که می نویسم با روروئک آمدی کنار صندلی و با آویزهای لباسم بازی می کنی با یک دندان فسقلی که کنار لبت نمایان شده نق نق می کنی که بیا با من بازی کن!

دالی بازی را خیلی دوست داری. می روی زیر میز ناهار و از آن زیر به من می خندی تا باهات دالی بازی کنم. بعد می گویم "سهیل کو؟ سهیل کو؟" و در و دیوار را نگاه می کنم تا به تو می رسم و پیدات می کنم و تو غش غش می خندی. خیلی دقیق هستی و حرکت چشم و ابروی من را هم خوب تشخیص می دهی.

دوستت دارم.ماچ


کلمات کلیدی:
 
شش ماهگی
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ 

عزیزم سهیل

روزهای پایانی شش ماهگی ات را در حالی می گذرانی که سخت سرما خورده ای. چند شبی بود که خیلی گریه می کردی و مجبور بودیم از اتاق بیرون بیاریمت و در بغل خودمان راه ببریمت تا بخوابی و همین آوردن و بردن باعث سرماخوردگی ات شد. دقیقا علت گریه هات را نمی دانم شاید خارش دندان، شاید درد، شاید کولیک، شاید هم گرسنه بودی. به هر حال گذشت اما سرما خوردی. من و بابا هم سرما خوردیم. غده لنفاوی زیر بغلت هم چرکی شده و منتظریم که سر باز کند. نسبت به نمودار رشدی که شروع کردی کمی عقب هستی و فکر می کنم کندی رشدت به خاطر همان غده
لنفاوی باشد که بدنت درگیر مبارزه با ویروس ها است و وزن نمی گیری.

تغذیه کمکی را به طور جدی شروع کردم و هر روز 2 یا 3 وعده غذا می خوری به علاوه شیر مادر. فکر می کنم شب ها هم راحت تر می خوابی.

چند کار جدید یاد گرفتی. اول از همه که خیلی هم برای ما شیرین بود اِ اِ گفتن هایت است. اسباب بازی هات را هرجایی که امکان داشته چیده ام. روی شومینه و کتاب خانه و ... . چشمت که به وسیله هات می افتد شروع می کنی به اِ اِ گفتن و دست و پا زدن. شروع حرف زدن و عکس العمل نشان دادن به وقایع و اشیاء برای ما خیلی دوست داشتنی بود عزیزم.

یاد گرفته ای که دست راستت را پشت سر هم بالا و پائین می بری و اگر چیزی در دستت باشد مدام بالا پائین می زنیش. البته دست چپت را به خاطر همان غده که گفتم خیلی آزادانه حرکت نمی دهی. از سمت راست هم می توانی دمرو بشی و با شکم کمی دراز بکشی. در ضمن از آنجایی که همیشه شلوار جوراب دارمی پوشی الان که کمی هوا گرم تر شده و شلوار معمولی می پوشی تازه پاهات را می بینی و
فکر می کنی اسباب بازی جدید است و باهاشون بازی می کنی.

هر چیز جدیدی هم که به دستت می دهیم به دقت باهاش بازی می کنی و سرگرمی. آب بازی کردن را خیلی دوست داری و در حمام حسابی خوش حالی اما وقتی لباس تنت می کنیم خیلی گریه می کنی.

گفته بودم که ازحدود 4.5 ماهگی اسمت را تشخیص می دهی الان به دو کلمه مامان و مخصوصا بابا عکس العمل نشان می دهی. چند شب پیش می گفتم بابا و تو می خندیدی و دست و پا می زدی بعد می گفتم مامان سکوت می کردی و نگاه می کردی. این کار را چند بار تکرار کردم و تو هم یک عکس العمل نشان دادی.
نادر خیلی خوش حال شد. تلفن را جلوت می گیرم و می گویم الو بابا و تو می خندی. فکر
می کنم کلمه بابا برات نشان دهنده ی بازی است، البته وقتی بابا از سرکار می آید می
برمت جلو در ورودی و می گویم بابا بابا. بعد که نادر کلید می اندازد و می آید باهات بازی می کند. خوش حالم که تصویر قشنگی از نادر برات ساخته ام که با شنیدن
کلمه بابا غصه هات را فراموش می کنی.

از طرف دیگر وقتی اسم خاله مهرانه را می آوریم نق نق می کنی و اگر مهرانه پیشت باشد محکم تو بغلم می مانی. فکر کنم از بس که مهرانه تو را چلونده ازش فرار می کنی.

یک سری کتاب هایی برات گرفته ایم برای تقویت هوش نوزادان. سه دوره است. دوره اول مخصوص 3 تا 6 ماهگی است. اوایل که جلوت می گرفتم به تصاویر نگاه می کردی بعد کم کم شروع کردی به گرفتن. حالا کمی بالاتر نگه می دارم که فقط نگاه کنی و تو هم به این نتیجه رسیدی که تا به تصاویر نگاه نکنی من دست بردار نیستم برای همین تا یک صفحه را باز می کنم، یک نگاه کوچولو به کتاب می اندازی و از زیر به من – که دارم تو را می بینم- نگاه می کنی که یعنی خوب بریم صفحه بعدی!

وقتی روی تخت دراز می کشی و من نیستم نق نق می کنی و من را صدا می کنی وقتی می آیم به دست هام نگاه می کنی تا بغلت کنم وقتی هم که می خواهم بغلت کنم خودت را به یک سمت می بری و آماده بلند شدن می شوی!

شیشه شیرت را خودت می توانی بگیری. حالا بدون دندان هم می توانی خوراکی ها را گاز بگیری و تکه کنی.

کم کمک داری اعتراض کردن را یاد می گیری. وقتی چیزی را ازت می گیرم نق نق می کنی تا دوباره بهت برگردانمش.

الان هم از خواب بیدار شدی و شیر خوردی و در روروئک نشستی با یک تکه پارچه سبز بازی می کنی. امروز 6 ماه و 4 روزه هستی و غده چرکی سر باز کرد و به اندازه یک قاشق چای خوری ازش چرک بیرون ریخت اما غده همچنان سفت و پر باقی مانده. خیلی ناراحتیم از این همه دردی که می کشی. امروز بابا بهت می گفت: "خیلی
مردی سهیل!"

انگشت کوچولوی پاهات هم تازه داره یه ناخن کوچولو در میاره!


کلمات کلیدی:
 
موسیقی موتزارت
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ 

مدتی است که یاد گرفته بودی به پهلو بخوابی و این کار را هم خیلی دوست داشتی، حالا غلطیدن به طرفین را هم یاد گرفتی و خودت خیلی ذوق می کنی وقتی به شکم می خوابی، اما خیلی کم حوصله و تنبل هستی و سریع می خواهی بغلت کنم!

غده لنفاوی هنوز خوب نشده، خارش دندان هات شروع شده و شب ها خواب را به من حرام می کنی.

دیروز بهار تشنج کرده بود، خیلی نگران شدیم. بابا یه عالمه اطلاعات جمع کرده که خدا نکرده واسه تو اتفاق بدی نیفته و ما متوجه نباشیم. یه بسته سی دی موسیقی های موتزارت رو هم گرفته موقع خواب برات بذارمش که آروم بخوابی. روش نوشته واسه هوش و استعداد ... خیلی خوبه! چند روز پیش دکترت که تو تلویزیون برنامه داشت می گفت زردی های موقع تولد خیلی در ضریب هوشی تاثیر داره و گاهی باعث آسیب مغزی می شه! خدا رو خیلی شکر کردم که تو اصلا زردی نداشتی تازه رنگ پوستت سفید بود با لپ های صورتی. چند روز بعد از تولد که پف پشت چشمات هم خوابید صورت قشنگت مثل هلو شده بود، ناز و خوردنی.

واااااااااااااااااااای بیدار شدی!


کلمات کلیدی:
 
غدد لنفاوی
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ 

عزیزم سهیل

واکسن ب ث ژ که موقع تولد بهت زدند خیلی عوارض داشته. اول که جای واکسن مثل یک جوش، چرک کرد و متورم شد و هفته ها گذشت تا این جوش تخلیه شد. حالا هم که غده لنفاوی زیر بغلت به اندازه یک گردو بزرگ و متورم شده. درد داری و گه گداری هم تب می کنی. نق نقو و بی حوصله هستی و مدام گریه می کنی. دیشب 40 دقیقه پیوسته جیغ زدی از آن جیغ های اساسی. امیدوارم این یکی دو ماه هم زودتر تمام شود و دردت کم باشد.

دیروز یک آب نبات چوبی دستت گرفته بودی و بازی می کردی باهاش. داشتم تو اتاق راه می بردمت که رسیدیم به دستگیره در حمام. می خواستی بگیریش اما دستت پر بود. یک نگاهی به دستگیره کردی، یک نگاهی به آب نبات بعد هم دست چپت را بردی سمت دستگیره! حدس می زدم که آب نبات را بندازی و دستگیره را بگیری اما مامان رو سورپرایز کردی!

خیلی شیطون و وروجک شدی. موقع غذا خوردن یک تکه نان بهت می دهیم تا تو هم مشغول باشی. یک شب بابا نادر گفت: " آخ! بگیرش. یک تیکه نون بزرگ تو دهنشه!" خواستم نان را از دهانت بیرون بیاورم اما دهانت را محکم بسته بودی. هرکاری کردم باز نکردی که نکردی و با اخم به دست و پا زدن من و بابا نگاه می کردی. از آخر لب هات را از دو طرف فشار دادم تا به زور دهانت را باز کردی و یک تیکه نان را که کنار لپت قایم کرده بودی بیرون آوردم. بعد هم یک عطسه کردی و همه چی رو یه دفعه ریختی بیرون! از قاشق نمی دانم چرا بدت می آید اخیرا. تا می خواهم با قاشق چیزی بذارم تو دهانت لب هات را محکم به هم قفل می کنی! موقع غذا خوردن چه اداها که نباید در بیاورم تا یه کمی بخوری!

الان هم که به زور خواباندمت! ورووووجک!


کلمات کلیدی: